تبلیغات
تمام دل - پست های سید داوود حسینی
تمام دل




ما هستیم [تمام دل , ]



سلام

بچه ها حالتون خوب هست امیدوارم که شاد باشید و همیشه خوشحال

و سلامت قدر سلامتی خودتون رو بدونید اگه نداشته باشید می فهمید که ای وای من چه نعمتی داشتم

خوب و اما برای چی اومدم که بنویسم یه نفر از دوستان لطف کردند و برامون یه نظر گذاشتند و گفتند که ... و در آخر ذکر کردند که امیدوارم تنها نباشم اما من هیچ وقت تنها نیستم من خیلی دوستان خوبی دارم

یاد یه شعر افتادم

دوست آن نیست که هر لحضه در کنارت باشد

دوست آن است که هر لحضه به فکرت باشد

خدا منت بر سر ما گذاشتند و دوستان خوبی رو به ما دادند و در نهایت هم اگه همه این دوستان ما رو تنها بزارند ما با این حال بازم تنها نیستیم اوووووووو

یک دوستانی خودا به ما داده که نگو و نپرس

کی گفته ما تنهاییم

خود خدا به یکی از مردان خدا به نغمه داوودی میگه

(اگر دنبال کیمیا هستی کیمیا محبت اهل بیت ماست)

واقعا حرف خیلی قشنگی هستش

یعنی هر شیعه ای باید این جمله را با آب طلا بنویسه توی خونه ها شون آویزان کنند

ما وقتی اهلبیت باشندغمی نداریم دیگه اونها به حرفای ماگوش می دهند و اما اگر باز هم اونا هم ما رو قبول نکنن و تنها مون بزارند بازم خدایی هست

میگیم اخه ما هم خدایی داریم

راستی یه خبر که خوب من برای ایام عید میرم به شهر عشق میرم به شهر صفا میرم به شهر غم میرم به شهر مشهد

خوب دوستان اگه خوبی بدی از ما دیدیند بلاخره حلالمون کنید اگه عمری بود و برگشتیم که خدمتتون میرسیم و اگر نبود هم که دیگه انشاالاه اون طرف می بینمتون

اگه بهشت بودم انشا الاه شما رو میبینیم اگه هم برزخی شدیم که دیگه شرمندم نمیتونم خدمتتون برسم

خوب خلاصه دیگه ببخشیدمون

اما هیچ وقت خدا رو فراموش نکنید

دوستتون دارم

تابعد

یا حق

Smiley



نوشته شده توسط سید داوود حسینی در  دوشنبه 22 اسفند 1384 و ساعت 03:03 ق.ظ
ویرایش شده در دوشنبه 22 اسفند 1384 و ساعت 03:03 ق.ظ

() نظر
       




[تمام دل , ]



سلام

سلامی به گرمی خورشید سلامی به زیبایی امید سلامی به قشنگی گل درختان بادام

اره عید داره میاد یه عید زیبا اما من امسال میخوای دل تكونی كنم شما چی حتما همیتون رید خونه تكونی میكنید بابا خسته نباشید خدا قوت دستتون درد نكنه ممنون خیلی زحمت كشیدید

اما من ی چیزایی توی ذهنم داره ای تنگولك میزنه و هی داره میگه بیام و یكم براتون حرف بزنم

اما چی میخوام بگم ببینیدوستان عزیزم یه آدم اقتصادی وقتی اخر سال میشه میشینه حساب كتاب میكنه امسال چی خریده چی فروخته آخر سر چی برای خودش مونده

حالا من میگم ما هم باید شینیم ببینیم امسال چه كار كردیم چقدر كار خوب كردیم چه قدر كار بد و خودمون بیلان كارامون را بگیریم اون وقت زمانی كه میریم به جهان عبدی حساب و كتا برامون راحت تر میشه خوب پس از آقایون محترم كه كنار خانواده و خانوم های عزیز كه اونها هم به همچنین انجام وظیفه میكنن

من یه پیشنهاد براشون دارم به جون عزیزم تمام این كارا كه میكنید و نمیدونم خونه تكونی و ازین كارها بخ خدا اگه یك كدوم شون به درد تون بخوره بیاید یه كار برای خودمون انجام بدیم و اونم اینه كه خونمون را بتكونیم ای زنگالا سیاهی ها رو تمیز كنیم دلی صاف و پاك داشته باشیم اگه از كسی ناراحتی به دل داریم ببخشیمش و حلالش كنیم  تا خدا هم ما رو ببخشه

و یه كاركوچولوی دیگه اونم ببینیم چقدر كار خوب انجام دادیم و بابتش خدا رو شكر كنیم و به خودمون امتیاز بدیم و بعد ببینیم كاری بدمون چقدر شده و بابتشون از خدا معضرت خواهی كنیم و بعد هم توبه كنیم و به خودمون دباره نمره بدیم

بعد ببینیم كدوم نمرمون بیشتره

و اگه خوب ها بیشتر بود بفهمیم كارامون تا العان خوب پیش میره

و در غیر این صورت توبه كنیم و سعی كنیم خوب بشیم

خوب یه شعر هم از سهراب سپهری هم تدیمتون میكنم و انشالاه بعد مزاحمتون میشم

ممنون كه به حرافام گوش دادید و بعد هم بهشون فكر میكنید

نام شعر : مسافر

دم غروب ، میان حضور خسته اشیا
نگاه منتظری حجم وقت را می دید.
و روی میز ، هیاهوی چند میوه نوبر
به سمت مبهم ادراك مرگ جاری بود.
و بوی باغچه را ، باد، روی فرش فراغت
نثار حاشیه صاف زندگی می كرد.
و مثل بادبزن ، ذهن، سطح روشن گل را
گرفته بود به دست
و باد می زد خود را.

مسافر از اتوبوس
پیاده شد:
"چه آسمان تمیزی!"
و امتداد خیابان غربت او را برد.

غروب بود.
صدای هوش گیاهان به گوش می آمد.
مسافر آمده بود
و روی صندلی راحتی ، كنار چمن
نشسته بود:
"دلم گرفته ،
دلم عجیب گرفته است.
تمام راه به یك چیز فكر می كردم
و رنگ دامنه ها هوش از سرم می برد.
خطوط جاده در اندوه دشت ها گم بود.
چه دره های عجیبی !
و اسب ، یادت هست ،
سپید بود
و مثل واژه پاكی ، سكوت سبز چمن وار را چرا می كرد.
و بعد، غربت رنگین قریه های سر راه.
و بعد تونل ها ،
دلم گرفته ،
دلم عجیب گرفته است.
و هیچ چیز ،
نه این دقایق خوشبو،كه روی شاخه نارنج می شود خاموش ،
نه این صداقت حرفی ، كه در سكوت میان دو برگ این گل شب بوست،
نه هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف
نمی رهاند.
و فكر می كنم
كه این ترنم موزون حزن تا به ابد
شنیده خواهد شد."

نگاه مرد مسافر به روی زمین افتاد :
"چه سیب های قشنگی !
حیات نشئه تنهایی است."
و میزبان پرسید:
قشنگ یعنی چه؟
- قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه اشكال
و عشق ، تنها عشق
ترا به گرمی یك سیب می كند مانوس.
و عشق ، تنها عشق
مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد ،
مرا رساند به امكان یك پرنده شدن.
- و نوشداری اندوه؟
- صدای خالص اكسیر می دهد این نوش.

و حال ، شب شده بود.
چراغ روشن بود.
و چای می خوردند.

- چرا گرفته دلت، مثل آنكه تنهایی.
- چقدر هم تنها!
- خیال می كنم
دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی.
- دچار یعنی
- عاشق.
- و فكر كن كه چه تنهاست
اگر ماهی كوچك ، دچار آبی دریای بیكران باشد.
- چه فكر نازك غمناكی !
- و غم تبسم پوشیده نگاه گیاه است.
و غم اشاره محوی به رد وحدت اشیاست.
- خوشا به حال گیاهان كه عاشق نورند
و دست منبسط نور روی شانه آنهاست.
- نه ، وصل ممكن نیست ،
همیشه فاصله ای هست .
اگر چه منحنی آب بالش خوبی است.
برای خواب دل آویز و ترد نیلوفر،
همیشه فاصله ای هست.
دچار باید بود
و گرنه زمزمه حیات میان دو حرف
حرام خواهد شد.
و عشق
سفر به روشنی اهتراز خلوت اشیاست.
و عشق
صدای فاصله هاست.
صدای فاصله هایی كه
- غرق ابهامند
- نه ،
صدای فاصله هایی كه مثل نقره تمیزند
و با شنیدن یك هیچ می شوند كدر.
همیشه عاشق تنهاست.
و دست عاشق در دست ترد ثانیه هاست.
و او و ثانیه ها می روند آن طرف روز.
و او و ثانیه ها روی نور می خوابند.
و او و ثانیه ها بهترین كتاب جهان را
به آب می بخشند.
و خوب می دانند
كه هیچ ماهی هرگز
هزار و یك گره رودخانه را نگشود.
و نیمه شب ها ، با زورق قدیمی اشراق
در آب های هدایت روانه می گردند
و تا تجلی اعجاب پیش می رانند.
- هوای حرف تو آدم را
عبور می دهد از كوچه باغ های حكایات
و در عروق چنین لحن
چه خون تازه محزونی!

حیاط روشن بود
و باد می آمد
و خون شب جریان داشت در سكوت دو مرد.

"اتاق خلوت پاكی است.
برای فكر ، چه ابعاد ساده ای دارد!
دلم عجیب گرفته است.
خیال خواب ندارم."
كنار پنجره رفت
و روی صندلی نرم پارچه ای
نشست :
"هنوز در سفرم .
خیال می كنم
در آب های جهان قایقی است
و من - مسافر قایق - هزار ها سال است
سرود زنده دریانوردهای كهن را
به گوش روزنه های فصول می خوانم
و پیش می رانم.
مرا سفر به كجا می برد؟
كجا نشان قدم نا تمام خواهد ماند
و بند كفش به انگشت های نرم فراغت
گشوده خواهد شد؟
كجاست جای رسیدن ، و پهن كردن یك فرش
و بی خیال نشستن
و گوش دادن به
صدای شستن یك ظرف زیر شیر مجاور ؟

و در كدام بهار
درنگ خواهد كرد
و سطح روح پر از برگ سبز خواهد شد؟

شراب باید خورد
و در جوانی یك سایه راه باید رفت،
همین.

كجاست سمت حیات ؟
من از كدام طرف می رسم به یك هدهد؟
و گوش كن ، كه همین حرف در تمام سفر
همیشه پنجره خواب را بهم میزند.
چه چیز در همه راه زیر گوش تو می خواند؟
درست فكر كن
كجاست هسته پنهان این ترنم مرموز ؟
چه چیز در همه راه زیر گوش تو می خواند ؟
درست فكر كن
كجاست هسته پنهان این ترنم مرموز؟
چه چیز پلك ترا می فشرد،
چه وزن گرم دل انگیزی ؟
سفر دارز نبود:
عبور چلچله از حجم وقت كم می كرد.
و در مصاحبه باد و شیروانی ها
اشاره ها به سر آغاز هوش بر میگشت.
در آن دقیقه كه از ارتفاع تابستان
به "جاجرود" خروشان نگاه می كردی ،
چه اتفاق افتاد
كه خواب سبز تار سارها درو كردند ؟
و فصل ؟ فصل درو بود.
و با نشستن یك سار روی شاخه یك سرو
كتاب فصل ورق خورد
و سطر اول این بود:
حیات ، غفلت رنگین یك دقیقه "حوا" است.

نگاه می كردی :
میان گاو و چمن ذهن باد در جریان بود.

به یادگاری شاتوت روی پوست فصل
نگاه می كردی ،
حضور سبز قبایی میان شبدرها
خراش صورت احساس را مرمت كرد.

ببین ، همیشه خراشی است روی صورت احساس.
همیشه چیزی ، انگار هوشیاری خواب ،
به نرمی قدم مرگ می رسد از پشت
و روی شانه ما دست می گذارد
و ما حرارت انگشت های روشن او را
بسان سم گوارایی
كنار حادثه سر می كشیم.
"و نیز"، یادت هست،
و روی ترعه آرام ؟
در آن مجادله زنگدار آب و زمین
كه وقت از پس منشور دیده می شد
تكان قایق ، ذهن ترا تكانی داد:
غبار عادت پیوسته در مسیر تماشاست .
همیشه با نفس تازه راه باید رفت
و فوت باید كرد
كه پاك پاك شود صورت طلایی مرگ.


كجاست سنگ رنوس ؟
من از مجاورت یك درخت می آیم
كه روی پوست ان دست های ساده غربت اثر گذاشته بود :
"به یادگار نوشتم خطی ز دلتنگی."

شراب را بدهید
شتاب باید كرد:
من از سیاحت در یك حماسه می آیم
و مثل آب
تمام قصه سهراب و نوشدارو را
روانم.

سفر مرا به باغ در چند سالگی ام برد
و ایستادم تا
دلم قرار بگیرد،
صدای پرپری آمد
و در كه باز شد
من از هجوم حقیقت به خاك افتادم.

و بار دگر ، در زیر آسمان "مزامیر"،
در آن سفر كه لب رودخانه "بابل"
به هوش آمدم،
نوای بربط خاموش بود
و خوب گوش كه دادم ، صدای گریه می آمد
و چند بربط بی تاب
به شاخه های تر بید تاب می خوردند.

و در مسیر سفر راهبان پاك مسیحی
به سمت پرده خاموش "ارمیای نبی"
اشاره می كردند.
و من بلند بلند
"كتاب جامعه" می خواندم.
و چند زارع لبنانی
كه زیر سدر كهن سالی
نشسته بودند
مركبات درختان خویش را در ذهن
شماره می كردند.

كنار راه سفر كودكان كور عراقی
به خط "لوح حمورابی"
نگاه می كردند.

و در مسیر سفر روزنامه های جهان را
مرور می كردم.

سفر پر از سیلان بود.
و از تلاطم صنعت تمام سطح سفر
گرفته بود و سیاه
و بوی روغن می داد.
و روی خاك سفر شیشه های خالی مشروب ،
شیارهای غریزه، و سایه های مجال
كنار هم بودند.
میان راه سفر، از سرای مسلولین
صدای سرفه می آمد.
زنان فاحشه در آسمان آبی شهر
شیار روشن "جت" ها را
نگاه می كردند
و كودكان پی پرپرچه ها روان بودند،
سپورهای خیابان سرود می خواندند
و شاعران بزرگ
به برگ های مهاجر نماز می بردند.
و راه دور سفر ، از میان آدم و آهن
به سمت جوهر پنهان زندگی می رفت،
به غربت تر یك جوی می پیوست،
به برق ساكت یك فلس،
به آشنایی یك لحن،
به بیكرانی یك رنگ.

سفر مرا به زمین های استوایی برد.
و زیر سایه آن "بانیان" سبز تنومند
چه خوب یادم هست
عبارتی كه به ییلاق ذهن وارد شد:
وسیع باش،و تنها، و سر به زیر،و سخت.

من از مصاحبت آفتاب می آیم،
كجاست سایه؟

ولی هنوز قدم گیج انشعاب بهار است
و بوی چیدن از دست باد می آید
و حس لامسه پشت غبار حالت نارنج
و به حال بیهوشی است.
در این كشاكش رنگین، كسی چه می داند
كه سنگ عزلت من در كدام نقطه فصل است.
هنوز جنگل ، ابعاد بی شمار خودش را
نمی شناسد.
هنوز برگ
سوار حرف اول باد است.
هنوز انسان چیزی به آب می گوید
و در ضمیر چمن جوی یك مجادله جاری است
و در مدار درخت
طنین بال كبوتر، حضور مبهم رفتار آدمی زاد است.

صدای همهمه می آید.
و من مخاطب تنهای بادهای جهانم.
و رودهای جهان رمز پاك محو شدن را
به من می آموزند،
فقط به من.
و من مفسر گنجشك های دره گنگم
وگوشواره عرفان نشان تبت را
برای گوش بی آذین دختران بنارس
كنار جاده "سرنات" شرح داده ام.
به دوش من بگذار ای سرود صبح "ودا" ها
تمام وزن طراوت را
كه من
دچار گرمی گفتارم.
و ای تمام درختان زینت خاك فلسطین
وفور سایه خود را به من خطاب كنید،
به این مسافر تنها،كه از سیاحت اطراف "طور" می آید
و از حرارت "تكلیم" در تب و تاب است.

ولی مكالمه ، یك روز ، محو خواهد شد
و شاهراه هوا را
شكوه شاه پركهای انتشار حواس
سپید خواهد كرد

برای این غم موزون چه شعرها كه سرودند!

ولی هنوز كسی ایستاده زیر درخت.
ولی هنوز سواری است پشت باره شهر
كه وزن خواب خوش فتح قادسیه
به دوش پلك تر اوست.
هنوز شیهه اسبان بی شكیب مغول ها
بلند می شود از خلوت مزارع ینجه.
هنوز تاجز یزدی ، كنار "جاده ادویه"
به بوی امتعه هند می رود از هوش.
و در كرانه "هامون"، هنوز می شنوی :
- بدی تمام زمین را فرا گرفت.
- هزار سال گذشت،
- صدای آب تنی كردنی به گوش نیامد
و عكس پیكر دوشیزه ای در آب نیفتاد.

و نیمه راه سفر، روی ساحل "جمنا"
نشسته بودم
و عكس "تاج محل" را در آب
نگاه می كردم:
دوام مرمری لحظه های اكسیری
و پیشرفتگی حجم زندگی در مرگ.
ببین، دو بال بزرگ
به سمت حاشیه روح آب در سفرند.
جرقه های عجیبی است در مجاورت دست.
بیا، و ظلمت ادراك را چراغان كن
كه یك اشاره بس است:
حیات ضربه آرامی است
به تخته سنگ "مگار"

و در مسیر سفر مرغ های "باغ نشاط"
غبار تجربه را از نگاه من شستند،
به من سلامت یك سرو را نشان دادند.
و من عبادت احساس را،
و به پاس روشنی حال،
كنار "تال" نشستم، و گرم زمزمه كردم.

عبور باید كرد
و هم نورد افق های دور باید شد
و گاه در رگ یك حرف خیمه باید زد.
عبور باید كرد
و گاه از سر یك شاخه توت باید خورد.

من از كنار تغزل عبور می كردم
و موسم بركت بود و زیر پای من ارقام شن لگد می شد.
زنی شنید،
كنار پنجره آمد، نگاه كرد به فصل.
در ابتدای خودش بود
و دست بدوی او شبنم دقایق را
به نرمی از تن احساس مرگ برمی چید.
من ایستادم.
و آفتاب تغزل بلند بود
و من مواظب تبخیر خوابها بودم
و ضربه های گیاهی عجیب را به تن ذهن
شماره می كردم:
خیال می كردیم
بدون حاشیه هستیم.
خیال می كردیم
بدون حاشیه هستیم.
خیال می كردیم
میان متن اساطیری تشنج ریباس
شناوریم
و چند ثانیه غفلت، حضور هستی ماست.

در ابتدای خطیر گیاه ها بودیم
كه چشم زن به من افتاد:
صدای پای تو آمد، خیال كردم باد
عبور می كند از روی پرده های قدیمی.
صدای پای ترا در حوالی اشیا
شنیده بودم.
- كجاست جشن خطوط؟
- نگاه كن به تموج ، به انتشار تن من.
- من از كدام طرف می رسم به سطح بزرگ؟
- و امتداد مرا تا مساحت تر لیوان
پر از سوح عطش كن.
- كجا حیات به اندازه شكستن یك ظرف
دقیق خواهد شد
و راز رشد پنیرك را
حرارت دهن اسب ذوب خواهد كرد؟
- و در تراكم زیبای دست ها، یك روز،
صدای چیدن یك خوشه را به گوش شنیدیم.
- ودر كدام زمین بود
كه روی هیچ نشستیم
و در حرارت یك سیب دست و رو شستیم؟
- جرقه های محال از وجود بر می خاست.
- كجا هراس تماشا لطیف خواهد شد
و نا پدیدتر از راه یك پرنده به مرگ؟
- و در مكالمه جسم ها مسیر سپیدار
چقدر روشن بود !
- كدام راه مرا می برد به باغ فواصل؟

عبور باید كرد .
صدای باد می آید، عبور باید كرد.
و من مسافرم ، ای بادهای همواره!
مرا به وسعت تشكیل برگ ها ببرید.
مرا به كودكی شور آب ها برسانید.
و كفش های مرا تا تكامل تن انگور
پر از تحرك زیبایی خضوع كنید.
دقیقه های مرا تا كبوتران مكرر
در آسمان سپید غریزه اوج دهید.
و اتفاق وجود مرا كنار درخت
بدل كنید به یك ارتباط گمشده پاك.
و در تنفس تنهایی
دریچه های شعور مرا بهم بزنید.
روان كنیدم دنبال بادبادك آن روز
مرا به خلوت ابعاد زندگی ببرید.
حضور "هیچ" ملایم را
به من نشان بدهید."

بابل، بهار 1345 

 

یاحق



نوشته شده توسط سید داوود حسینی در  یکشنبه 21 اسفند 1384 و ساعت 04:03 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




سهراب چه کسی بود.... [تمام دل , ]



سلام به همیگی اما العان میخوام بهتون بگم سهراب كیبود اصلا چه كارایی كرد و...

سهراب سپهری نقاش و شاعر، 15 مهرماه سال 1307 در كاشان متولد شد.
خود سهراب میگوید :
... مادرم میداند كه من روز چهاردهم مهر به دنیا آمده ام. درست سر ساعت 12. مادرم صدای اذان را میشندیده است... (هنوز در سفرم - صفحه 9)

پدر سهراب، اسدالله سپهری، كارمند اداره پست و تلگراف كاشان، اهل ذوق و هنر.
وقتی سهراب خردسال بود، پدر به بیماری فلج مبتلا شد.
... كوچك بودم كه پدرم بیمار شد و تا پایان زندگی بیمار ماند. پدرم تلگرافچی بود. در طراحی دست داشت. خوش خط بود. تار مینواخت. او مرا به نقاشی عادت داد... (هنوز در سفرم - صفحه 10)
درگذشت پدر در سال 1341

مادر سهراب، ماه جبین، اهل شعر و ادب كه در خرداد سال 1373 درگذشت.
تنها برادر سهراب، منوچهر در سال 1369 درگذشت. خواهران سهراب : همایوندخت، پریدخت و پروانه.
محل تولد سهراب باغ بزرگی در محله دروازه عطا بود.
سهراب از محل تولدش چنین میگوید :
... خانه، بزرگ بود. باغ بود و همه جور درخت داشت. برای یادگرفتن، وسعت خوبی بود. خانه ما همسایه صحرا بود . تمام رویاهایم به بیابان راه داشت... (هنوز در سفرم - صفحه 10)

سال 1312، ورود به دبستان خیام (مدرس) كاشان.
... مدرسه، خوابهای مرا قیچی كرده بود . نماز مرا شكسته بود . مدرسه، عروسك مرا رنجانده بود . روز ورود، یادم نخواهد رفت : مرا از میان بازیهایم ربودند
و به كابوس مدرسه بردند . خودم را تنها دیدم و غریب ... از آن پس و هربار دلهره بود كه به جای من راهی مدرسه میشد.... (اتاق آبی - صفحه 33)
... در دبستان، ما را برای نماز به مسجد میبردند. روزی در مسجد بسته بود . بقال سر گذر گفت : نماز را روی بام مسجد بخوانید تا چند متر به خدا نزدیكتر باشید.
مذهب شوخی سنگینی بود كه محیط با من كرد و من سالها مذهبی ماندم.
بی آنكه خدایی داشته باشم ... (هنوز در سفرم)

سهراب از معلم كلاس اولش چنین میگوید :
... آدمی بی رویا بود. پیدا بود كه زنجره را نمیفهمد. در پیش او خیالات من چروك میخورد...

خرداد سال 1319 ، پایان دوره شش ساله ابتدایی.
... دبستان را كه تمام كردم، تابستان را در كارخانه ریسندگی كاشان كار گرفتم. یكی دو ماه كارگر كارخانه شدم . نمیدانم تابستان چه سالی، ملخ به شهر ما هجوم آورد . زیانها رساند . من مامور مبارزه با ملخ در یكی از آبادیها شدم. راستش، حتی برای كشتن یك ملخ نقشه نكشیدم. اگر محصول را میخوردند، پیدا بود كه گرسنه اند. وقتی میان مزارع راه میرفتم، سعی میكردم پا روی ملخها نگذارم.... (هنوز در سفرم)

مهرماه همان سال، آغاز تحصیل در دوره متوسطه در دبیرستان پهلوی كاشان.
... در دبیرستان، نقاشی كار جدی تری شد. زنگ نقاشی، نقطه روشنی در تاریكی هفته بود... (هنوز در سفرم - صفحه 12)
از دوستان این دوره : محمود فیلسوفی
و احمد مدیحی
سال 1320، سهراب و خانواده به خانه ای در محله سرپله كاشان نقل مكان كردند.
سال 1322، پس از پایان دوره اول متوسطه، به تهران آمد و در دانشسرای مقدماتی شبانه روزی تهران ثبت نام كرد.
... در چنین شهری [كاشان]، ما به آگاهی نمیرسیدیم. اهل سنجش نمیشدیم. در حساسیت خود شناور بودیم. دل میباختیم. شیفته میشدیم و آنچه میاندوختیم، پیروزی تجربه بود. آمدم تهران و رفتم دانشسرای مقدماتی. به شهر بزرگی آمده بودم. اما امكان رشد چندان نبود... (هنوز در سفرم- صفحه 12)
سال 1324 دوره دوساله دانشسرای مقدماتی به پایان رسید و سهراب به كاشان بازگشت.
... دوران دگرگونی آغاز میشد. سال 1945 بود. فراغت در كف بود. فرصت تامل به دست آمده بود. زمینه برای تكانهای دلپذیر فراهم میشد... (هنوز در سفرم)

آذرماه سال 1325 به پیشنهاد مشفق كاشانی (عباس كی منش متولد 1304) در اداره فرهنگ (آموزش و پرورش) كاشان استخدام شد.
... شعرهای مشفق را خوانده بودم ولی خودش را ندیده بودم. مشفق دست مرا گرفت و به راه نوشتن كشید. الفبای شاعری را او به من آموخت... (هنوز در سفرم)
سال 1326 و در سن نوزده سالگی، منظومه ای عاشقانه و لطیف از سهراب، با نام "در كنار چمن یا آرامگاه عشق" در 26 صفحه منتشر شد.
...دل به كف عشق هر آنكس سپرد
جان به در از وادی محنت نبرد
زندگی افسانه محنت فزاست
زندگی یك بی سر و ته ماجراست
غیر غم و محنت و اندوه و رنج
نیست در این كهنه سرای سپنج...
مشفق كاشانی مقدمه كوتاهی در این كتاب نوشته است.
سهراب بعدها، هیچگاه از این سروده ها یاد نمیكرد.

سال 1327، هنگامی كه سهراب در تپه های اطراف قمصر مشغول نقاشی بود،
با منصور شیبانی كه در آن سالها دانشجوی نقاشی دانشكده هنرهای زیبا بود، آشنا شد. این برخورد، سهراب را دگرگون كرد.
... آنروز، شیبانی چیرها گفت. از هنر حرفها زد. ون گوگ را نشان داد. من در گیجی دلپذیری بودم. هرچه میشنیدم، تازه بود و هرچه میدیدم غرابت داشت.
شب كه به خانه بر میگشتم، من آدمی دیگر بودم. طعم یك استحاله را تا انتهای خواب در دهان داشتم... (هنوز در سفرم)

شهریور ماه همان سال، استعفا از اداره فرهنگ كاشان.
مهرماه، به همراه خانواده جهت تحصیل در دانشكده هنرهای زیبا در رشته نقاشی به تهران میاید.
در خلال این سالها، سهراب بارها به دیدار نمیا یوشیج میرفت.

در سال 1330 مجموعه شعر "مرگ رنگ" منتشر گردید. برخی از اشعار موجود در این مجموعه بعدها با تغییراتی در "هشت كتاب" تجدید چاپ شد.
بخشهایی حذف شده از " مرگ رنگ " :
... جهان آسوده خوابیده است،
فروبسته است وحشت در به روی هر تكان، هر بانگ
چنان كه من به روی خویش ...

سال 1332، پایان دوره نقاشی دانشكده هنرهای زیبا و دریافت مدرك لیسانس و دریافت مدال درجه اول فرهنگ از شاه.
... در كاخ مرمر شاه از او پرسید : به نظر شما نقاشی های این اتاق خوب است ؟
سهراب جواب داد : خیر قربان
و شاه زیر لب گفت : خودم حدس میزدم. ...
(مرغ مهاجر صفحه 67)
اواخر سال 1332، دومین مجموعه شعر سهراب با عنوان "زندگی خوابها" با طراحی جلد خود او و با كاغذی ارزان قیمت در 63 صفحه منتشر شد.

تا سال 1336، چندین شعر سهراب و ترجمه هایی از اشعار شاعران خارجی در نشریات آن زمان به چاپ رسید.
در مردادماه 1336 از راه زمینی به پاریس و لندن جهت نام نویسی در مدرسه هنرهای زیبای پاریس در رشته لیتوگرافی سفر میكند.

فروردین ماه سال 1337، شركت در نخستین بی ینال تهران
خرداد همان سال شركت در بی ینال ونیز و پس از دو ماه اقامت در ایتالیا به ایران باز میگردد.

در سال 1339، ضمن شركت در دومین بی ینال تهران، موفق به دریافت جایزه اول هنرهای زیبا گردید.
در همین سال، شخصی علاقه مند به نقاشیهای سهراب، همه تابلوهایش را یكجا خرید تا مقدمات سفر سهراب به ژاپن فراهم شود.
مرداد این سال، سهراب به توكیو سفر میكند و درآنجا فنون حكاكی روی چوب را میاموزد.

سهراب در یادداشتهای سفر ژاپن چنین مینویسد :
... از پدرم نامه ای داشتم. در آن اشاره ای به حال خودش و دیگر پیوندان و آنگاه سخن از زیبایی خانه نو و ایوان پهن آن و روزهای روشن و آفتابی تهران و سرانجام آرزوی پیشرفت من در هنر.
و اندوهی چه گران رو كرد : نكند چشم و چراغ خانواده خود شده باشم...

در آخرین روزهای اسفند سال 1339 به دهلی سفر میكند.

پس از اقامتی دوهفته ای در هند به تهران باز میگردد.
در اواخر این سال، سهراب و خانواده اش به خانه ای در خیابان گیشا، خیابان بیست و چهارم نقل مكان میكند.
در همین سال در ساخت یك فیلم كوتاه تبلیغاتی انیمیشن، با فروغ فرخزاد همكاری نمود.
تیرماه سال 1341، فوت پدر سهراب
... وقتی كه پدرم مرد، نوشتم : پاسبانها همه شاعر بودند.
حضور فاجعه، آنی دنیا را تلطیف كرده بود. فاجعه آن طرف سكه بود وگرنه من میدانستم و میدانم كه پاسبانها شاعر نیستند. در تاریكی آنقدر مانده ام كه از روشنی حرف بزنم ...

تا سال 1343 تعدادی از آثار نقاشی سهراب در كشورهای ایران، فرانسه، سوئیس، فلسطین و برزیل به نمایش درآمد.
فروردین سال 1343، سفر به هند و دیدار از دهلی و كشمیر و در راه بازگشت در پاكستان، بازدید از لاهور و پیشاور و در افغانستان، بازدید از كابل.
در آبانماه این سال، پس از بازگشت به ایران طراحی صحنه یك نمایش به كارگردانی خانم خجسته كیا را انجام داد.
منظومه "صدای پای آب" در تابستان همین سال در روستای چنار آفریده میشود.

تا سال 1348 ضمن سفر به كشورهای آلمان، انگلیس، فرانسه، هلند، ایتالیا و اتریش، آثار نقاشی او در نمایشگاههای متعددی به نمایش درآمد.
سال 1349، سفر به آمریكا و اقامت در لانگ آیلند و پس از 7 ماه اقامت در نیویورك، به ایران باز میگردد.
سال 1351 برگذاری نمایشگاههای متعدد در پاریس و ایران.


تا سال 1357، چندین نمایشگاه از آثار نقاشی سهراب در سوئیس، مصر و یونان برگذار گردید.

سال 1358، آغاز ناراحتی جسمی و آشكار شدن علائم سرطان خون.
دیماه همان سال جهت درمان به انگلستان سفر میكند و اسفندماه به ایران باز میگردد.

سال 1359... اول اردیبهشت... ساعت 6 بعد ازظهر، بیمارستان پارس تهران ...
فردای آن روز با همراهی چند تن از اقوام و دوستش محمود فیلسوفی، صحن امامزاده سلطان علی، روستای مشهد اردهال واقع در اطراف كاشان مییزبان ابدی سهراب گردید.
آرامگاهش در ابتدا با قطعه آجر فیروزه ای رنگ مشخص بود و سپس سنگ نبشته ای از هنرمند معاصر، رضا مافی با قطعه شعری از سهراب جایگزین شد:
به سراغ من اگر میایید
نرم و آهسته بیایید
مبادا كه ترك بردارد
چینی نازك تنهایی من

... كاشان تنها جایی است كه به من آرامش میدهد و میدانم كه سرانجام در آنجا ماندگار خواهم شد...

و سهراب .... ماندگار شد ....



نوشته شده توسط سید داوود حسینی در  پنجشنبه 8 دی 1384 و ساعت 01:12 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




اشعار سهراب [تمام دل , ]



سلام به همیگی همون چور كه بهتون قول دادم براتون تمام شعر صدای پای سهراب رو نوشتم و حال تقدیمتون میكنم امید وارم خشتون بیاتد

نام شعر صدای پای آب

صدای پای آب، نثار شبهای خاموش مادرم

اهل كاشانم
روزگارم بد نیست.
تكه نانی دارم ، خرده هوشی، سر سوزن ذوقی.
مادری دارم ، بهتر از برگ درخت.
دوستانی ، بهتر از آب روان.

و خدایی كه در این نزدیكی است:
لای این شب بوها، پای آن كاج بلند.
روی آگاهی آب، روی قانون گیاه.

من مسلمانم.
قبله ام یك گل سرخ.
جانمازم چشمه، مهرم نور.
دشت سجاده من.
من وضو با تپش پنجره ها می گیرم.
در نمازم جریان دارد ماه ، جریان دارد طیف.
سنگ از پشت نمازم پیداست:
همه ذرات نمازم متبلور شده است.
من نمازم را وقتی می خوانم
كه اذانش را باد ، گفته باد سر گلدسته سرو.
من نمازم را پی "تكبیره الاحرام" علف می خوانم،
پی "قد قامت" موج.

كعبه ام بر لب آب ،
كعبه ام زیر اقاقی هاست.
كعبه ام مثل نسیم ، می رود باغ به باغ ، می رود شهر به شهر.

"حجر الاسود" من روشنی باغچه است.

اهل كاشانم.
پیشه ام نقاشی است:
گاه گاهی قفسی می سازم با رنگ ، می فروشم به شما
تا به آواز شقایق كه در آن زندانی است
دل تنهایی تان تازه شود.
چه خیالی ، چه خیالی ، ... می دانم
پرده ام بی جان است.
خوب می دانم ، حوض نقاشی من بی ماهی است.

اهل كاشانم
نسبم شاید برسد
به گیاهی در هند، به سفالینه ای از خاك "سیلك".
نسبم شاید، به زنی فاحشه در شهر بخارا برسد.

پدرم پشت دو بار آمدن چلچله ها ، پشت دو برف،
پدرم پشت دو خوابیدن در مهتابی ،
پدرم پشت زمان ها مرده است.
پدرم وقتی مرد. آسمان آبی بود،
مادرم بی خبر از خواب پرید، خواهرم زیبا شد.
پدرم وقتی مرد ، پاسبان ها همه شاعر بودند.
مرد بقال از من پرسید : چند من خربزه می خواهی ؟
من از او پرسیدم : دل خوش سیری چند؟

پدرم نقاشی می كرد.
تار هم می ساخت، تار هم می زد.
خط خوبی هم داشت.

باغ ما در طرف سایه دانایی بود.
باغ ما جای گره خوردن احساس و گیاه،
باغ ما نقطه برخورد نگاه و قفس و آینه بود.
باغ ما شاید ، قوسی از دایره سبز سعادت بود.
میوه كال خدا را آن روز ، می جویدم در خواب.
آب بی فلسفه می خوردم.
توت بی دانش می چیدم.
تا اناری تركی برمیداشت، دست فواره خواهش می شد.
تا چلویی می خواند، سینه از ذوق شنیدن می سوخت.
گاه تنهایی، صورتش را به پس پنجره می چسبانید.
شوق می آمد، دست در گردن حس می انداخت.
فكر ،بازی می كرد.
زندگی چیزی بود ، مثل یك بارش عید، یك چنار پر سار.
زندگی در آن وقت ، صفی از نور و عروسك بود،
یك بغل آزادی بود.
زندگی در آن وقت ، حوض موسیقی بود.

طفل ، پاورچین پاورچین، دور شد كم كم در كوچه سنجاقك ها.
بار خود را بستم ، رفتم از شهر خیالات سبك بیرون دلم از غربت سنجاقك پر.

من به مهمانی دنیا رفتم:
من به دشت اندوه،
من به باغ عرفان،
من به ایوان چراغانی دانش رفتم.
رفتم از پله مذهب بالا.
تا ته كوچه شك ،
تا هوای خنك استغنا،
تا شب خیس محبت رفتم.
من به دیدار كسی رفتم در آن سر عشق.
رفتم، رفتم تا زن،
تا چراغ لذت،
تا سكوت خواهش،
تا صدای پر تنهایی.

چیزهایی دیدم در روی زمین:
كودكی دیم، ماه را بو می كرد.
قفسی بی در دیدم كه در آن، روشنی پرپر می زد.
نردبانی كه از آن ، عشق می رفت به بام ملكوت.
من زنی را دیدم ، نور در هاون می كوفت.
ظهر در سفره آنان نان بود ، سبزی بود، دوری شبنم بود، كاسه داغ محبت بود.
من گدایی دیدم، در به در می رفت آواز چكاوك می خواست و سپوری كه به یك پوسته خربزه می برد نماز.

بره ای دیدم ، بادبادك می خورد.
من الاغی دیدم، ینجه را می فهمید.
در چراگاه " نصیحت" گاوی دیدم سیر.

شاعری دیدم هنگام خطاب، به گل سوسن می گفت: "شما"

من كتابی دیدم ، واژه هایش همه از جنس بلور.
كاغذی دیدم ، از جنس بهار،
موزه ای دیدم دور از سبزه،
مسجدی دور از آب.
سر بالین فقهی نومید، كوزه ای دیدم لبریز سوال.

قاطری دیدم بارش "انشا"
اشتری دیدم بارش سبد خالی " پند و امثال".
عارفی دیدم بارش " تننا ها یا هو".

من قطاری دیدم ، روشنایی می برد.
من قطاری دیدم ، فقه می برد و چه سنگین می رفت .
من قطاری دیدم، كه سیاست می برد ( و چه خالی می رفت.)
من قطاری دیدم، تخم نیلوفر و آواز قناری می برد.
و هواپیمایی، كه در آن اوج هزاران پایی
خاك از شیشه آن پیدا بود:
كاكل پوپك ،
خال های پر پروانه،
عكس غوكی در حوض
و عبور مگس از كوچه تنهایی.
خواهش روشن یك گنجشك، وقتی از روی چناری به زمین می آید.
و بلوغ خورشید.
و هم آغوشی زیبای عروسك با صبح.

پله هایی كه به گلخانه شهوت می رفت.
پله هایی كه به سردابه الكل می رفت.
پله هایی كه به قانون فساد گل سرخ
و به ادراك ریاضی حیات،
پله هایی كه به بام اشراق،
پله هایی كه به سكوی تجلی می رفت.

مادرم آن پایین
استكان ها را در خاطره شط می شست.

شهر پیدا بود:
رویش هندسی سیمان ، آهن ، سنگ.
سقف بی كفتر صدها اتوبوس.
گل فروشی گل هایش را می كرد حراج.
در میان دو درخت گل یاس ، شاعری تابی می بست.
پسری سنگ به دیوار دبستان می زد.
كودكی هسته زردآلو را ، روی سجاده بیرنگ پدر تف می كرد.
و بزی از "خزر" نقشه جغرافی ، آب می خورد.

بند رختی پیدا بود : سینه بندی بی تاب.

چرخ یك گاری در حسرت واماندن اسب،
اسب در حسرت خوابیدن گاری چی ،
مرد گاری چی در حسرت مرگ.

عشق پیدا بود ، موج پیدا بود.
برف پیدا بود ، دوستی پیدا بود.
كلمه پیدا بود.
آب پیدا بود ، عكس اشیا در آب.
سایه گاه خنك یاخته ها در تف خون.
سمت مرطوب حیات.
شرق اندوه نهاد بشری.
فصل ول گردی در كوچه زن.
بوی تنهایی در كوچه فصل.

دست تابستان یك بادبزن پیدا بود.

سفر دانه به گل .
سفر پیچك این خانه به آن خانه.
سفر ماه به حوض.
فوران گل حسرت از خاك.
ریزش تاك جوان از دیوار.
بارش شبنم روی پل خواب.
پرش شادی از خندق مرگ.
گذر حادثه از پشت كلام.

جنگ یك روزنه با خواهش نور.
جنگ یك پله با پای بلند خورشید.
جنگ تنهایی با یك آواز:
جنگ زیبایی گلابی ها با خالی یك زنبیل.
جنگ خونین انار و دندان.
جنگ "نازی" ها با ساقه ناز.
جنگ طوطی و فصاحت با هم.
جنگ پیشانی با سردی مهر.

حمله كاشی مسجد به سجود.
حمله باد به معراج حباب صابون.
حمله لشگر پروانه به برنامه " دفع آفات".
حمله دسته سنجاقك، به صف كارگر " لوله كشی".
حمله هنگ سیاه قلم نی به حروف سربی.
حمله واژه به فك شاعر.

فتح یك قرن به دست یك شعر.
فتح یك باغ به دست یك سار.
فتح یك كوچه به دست دو سلام.
فتح یك شهر به دست سه چهار اسب سواری چوبی.
فتح یك عید به دست دو عروسك ، یك توپ.

قتل یك جغجغه روی تشك بعد از ظهر.
قتل یك قصه سر كوچه خواب .
قتل یك غصه به دستور سرود.
قتل یك مهتاب به فرمان نئون.
قتل یك بید به دست "دولت".
قتل یك شاعر افسرده به دست گل یخ.

همه روی زمین پیدا بود:
نظم در كوچه یونان می رفت.
جغد در "باغ معلق " می خواند.
باد در گردنه خیبر ، بافه ای از خس تاریخ به خاور می راند.
روی دریاچه آرام "نگین" ، قایقی گل می برد.
در بنارس سر هر كرچه چراغی ابدی روشن بود.

مردمان را دیدم.
شهرها را دیدم.
دشت ها را، كوه ها را دیدم.
آب را دیدم ، خاك را دیدم.
نور و ظلمت را دیدم.
و گیاهان را در نور، و گیاهان را در ظلمت دیدم.
جانور را در نور ، جانور را در ظلمت دیدم.
و بشر را در نور ، و بشر را در ظلمت دیدم.


اهل كاشانم، اما
شهر من كاشان نیست.
شهر من گم شده است.
من با تاب ، من با تب
خانه ای در طرف دیگر شب ساخته ام.
من در این خانه به گم نامی نمناك علف نزدیكم.
من صدای نفس باغچه را می شنوم.
و صدای ظلمت را ، وقتی از برگی می ریزد.
و صدای ، سرفه روشنی از پشت درخت،
عطسه آب از هر رخنه سنگ ،
چكچك چلچله از سقف بهار.
و صدای صاف ، باز و بسته شدن پنجره تنهایی.
و صدای پاك ، پوست انداختن مبهم عشق،
متراكم شدن ذوق پریدن در بال
و ترك خوردن خودداری روح.
من صدای قدم خواهش را می شنوم
و صدای ، پای قانونی خون را در رگ،
ضربان سحر چاه كبوترها،
تپش قلب شب آدینه،
جریان گل میخك در فكر،
شیهه پاك حقیقت از دور.
من صدای وزش ماده را می شنوم
و صدای ، كفش ایمان را در كوچه شوق.
و صدای باران را، روی پلك تر عشق،
روی موسیقی غمناك بلوغ،
روی آواز انارستان ها.
و صدای متلاشی شدن شیشه شادی در شب،
پاره پاره شدن كاغذ زیبایی،
پر و خالی شدن كاسه غربت از باد.

من به آغاز زمین نزدیكم.
نبض گل ها را می گیرم.
آشنا هستم با ، سرنوشت تر آب، عادت سبز درخت.

روح من در جهت تازه اشیا جاری است .
روح من كم سال است.
روح من گاهی از شوق ، سرفه اش می گیرد.
روح من بیكار است:
قطره های باران را، درز آجرها را، می شمارد.
روح من گاهی ، مثل یك سنگ سر راه حقیقت دارد.

من ندیدم دو صنوبر را با هم دشمن.
من ندیدن بیدی، سایه اش را بفروشد به زمین.
رایگان می بخشد، نارون شاخه خود را به كلاغ.
هر كجا برگی هست ، شور من می شكفد.
بوته خشخاشی، شست و شو داده مرا در سیلان بودن.

مثل بال حشره وزن سحر را می دانم.
مثل یك گلدان ، می دهم گوش به موسیقی روییدن.
مثل زنبیل پر از میوه تب تند رسیدن دارم.
مثل یك میكده در مرز كسالت هستم.
مثل یك ساختمان لب دریا نگرانم به كشش های بلند ابدی.

تا بخواهی خورشید ، تا بخواهی پیوند، تا بخواهی تكثیر.

من به سیبی خوشنودم
و به بوییدن یك بوته بابونه.
من به یك آینه، یك بستگی پاك قناعت دارم.
من نمی خندم اگر بادكنك می تركد.
و نمی خندم اگر فلسفه ای ، ماه را نصف كند.
من صدای پر بلدرچین را ، می شناسم،
رنگ های شكم هوبره را ، اثر پای بز كوهی را.
خوب می دانم ریواس كجا می روید،
سار كی می آید، كبك كی می خواند، باز كی می میرد،
ماه در خواب بیابان چیست ،
مرگ در ساقه خواهش
و تمشك لذت ، زیر دندان هم آغوشی.


زندگی رسم خوشایندی است.
زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ،
پرشی دارد اندازه عشق.
زندگی چیزی نیست ، كه لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود.
زندگی جذبه دستی است كه می چیند.
زندگی نوبر انجیر سیاه ، كه در دهان گس تابستان است.
زندگی ، بعد درخت است به چشم حشره.
زندگی تجربه شب پره در تاریكی است.
زندگی حس غریبی است كه یك مرغ مهاجر دارد.
زندگی سوت قطاری است كه در خواب پلی می پیچد.
زندگی دیدن یك باغچه از شیشه مسدود هواپیماست.
خبر رفتن موشك به فضا،
لمس تنهایی "ماه"، فكر بوییدن گل در كره ای دیگر.

زندگی شستن یك بشقاب است.


زندگی یافتن سكه دهشاهی در جوی خیابان است.
زندگی "مجذور" آینه است.
زندگی گل به "توان" ابدیت،
زندگی "ضرب" زمین در ضربان دل ما،
زندگی "هندسه" ساده و یكسان نفسهاست.

هر كجا هستم ، باشم،
آسمان مال من است.
پنجره، فكر ، هوا ، عشق ، زمین مال من است.
چه اهمیت دارد
گاه اگر می رویند
قارچهای غربت؟

من نمی دانم
كه چرا می گویند: اسب حیوان نجیبی است ، كبوتر زیباست.
و چرا در قفس هیچكسی كركس نیست.
گل شبدر چه كم از لاله قرمز دارد.
چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید.
واژه ها را باید شست .
واژه باید خود باد، واژه باید خود باران باشد.

چترها را باید بست.
زیر باران باید رفت.
فكر را، خاطره را، زیر باران باید برد.
با همه مردم شهر ، زیر باران باید رفت.
دوست را، زیر باران باید دید.
عشق را، زیر باران باید جست.
زیر باران باید با زن خوابید.
زیر باران باید بازی كرد.
زیر باید باید چیز نوشت، حرف زد، نیلوفر كاشت
زندگی تر شدن پی در پی ،
زندگی آب تنی كردن در حوضچه "اكنون"است.

رخت ها را بكنیم:
آب در یك قدمی است.

روشنی را بچشیم.
شب یك دهكده را وزن كنیم، خواب یك آهو را.
گرمی لانه لكلك را ادراك كنیم.
روی قانون چمن پا نگذاریم.
در موستان گره ذایقه را باز كنیم.
و دهان را بگشاییم اگر ماه در آمد.
و نگوییم كه شب چیز بدی است.
و نگوییم كه شب تاب ندارد خبر از بینش باغ.

و بیاریم سبد
ببریم این همه سرخ ، این همه سبز.

صبح ها نان و پنیرك بخوریم.
و بكاریم نهالی سر هر پیچ كلام.
و بپاشیم میان دو هجا تخم سكوت.
و نخوانیم كتابی كه در آن باد نمی آید
و كتابی كه در آن پوست شبنم تر نیست
و كتابی كه در آن یاخته ها بی بعدند.
و نخواهیم مگس از سر انگشت طبیعت بپرد.
و نخواهیم پلنگ از در خلقت برود بیرون.
و بدانیم اگر كرم نبود ، زندگی چیزی كم داشت.
و اگر خنج نبود ، لطمه میخورد به قانون درخت.
و اگر مرگ نبود دست ما در پی چیزی می گشت.
و بدانیم اگر نور نبود ، منطق زنده پرواز دگرگون می شد.
و بدانیم كه پیش از مرجان خلائی بود در اندیشه دریاها.

و نپرسیم كجاییم،
بو كنیم اطلسی تازه بیمارستان را.

و نپرسیم كه فواره اقبال كجاست.
و نپرسیم چرا قلب حقیقت آبی است.
و نپرسیم پدرهای پدرها چه نسیمی، چه شبی داشته اند.
پشت سر نیست فضایی زنده.
پشت سر مرغ نمی خواند.
پشت سر باد نمی آید.
پشت سر پنجره سبز صنوبر بسته است.
پشت سر روی همه فرفره ها خاك نشسته است.
پشت سر خستگی تاریخ است.
پشت سر خاطره موج به ساحل صدف سر دسكون می ریزد.

لب دریا برویم،
تور در آب بیندازیم
و بگیریم طراوت را از آب.

ریگی از روی زمین برداریم
وزن بودن را احساس كنیم.

بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم
(دیده ام گاهی در تب ، ماه می آید پایین،
می رسد دست به سقف ملكوت.
دیده ام، سهره بهتر می خواند.
گاه زخمی كه به پا داشته ام
زیر و بم های زمین را به من آموخته است.
گاه در بستر بیماری من، حجم گل چند برابر شده است.
و فزون تر شده است ، قطر نارنج ، شعاع فانوس.)
و نترسیم از مرگ
(مرگ پایان كبوتر نیست.
مرگ وارونه یك زنجره نیست.
مرگ در ذهن اقاقی جاری است.
مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد.
مرگ در ذات شب دهكده از صبح سخن می گوید.
مرگ با خوشه انگور می آید به دهان.
مرگ در حنجره سرخ - گلو می خواند.
مرگ مسئول قشنگی پر شاپرك است.
مرگ گاهی ریحان می چیند.
مرگ گاهی ودكا می نوشد.
گاه در سایه است به ما می نگرد.
و همه می دانیم
ریه های لذت ، پر اكسیژن مرگ است.)

در نبندیم به روی سخن زنده تقدیر كه از پشت چپر های صدا می شنویم.

پرده را برداریم :
بگذاریم كه احساس هوایی بخورد.
بگذاریم بلوغ ، زیر هر بوته كه می خواهد بیتوته كند.
بگذاریم غریزه پی بازی برود.
كفش ها را بكند، و به دنبال فصول از سر گل ها بپرد.
بگذاریم كه تنهایی آواز بخواند.
چیز بنویسد.
به خیابان برود.

ساده باشیم.
ساده باشیم چه در باجه یك بانك چه در زیر درخت.

كار ما نیست شناسایی "راز" گل سرخ ،
كار ما شاید این است
كه در "افسون" گل سرخ شناور باشیم.
پشت دانایی اردو بزنیم.
دست در جذبه یك برگ بشوییم و سر خوان برویم.
صبح ها وقتی خورشید ، در می آید متولد بشویم.
هیجان ها را پرواز دهیم.
روی ادراك فضا ، رنگ ، صدا ، پنجره گل نم بزنیم.
آسمان را بنشانیم میان دو هجای "هستی".
ریه را از ابدیت پر و خالی بكنیم.
بار دانش را از دوش پرستو به زمین بگذاریم.
نام را باز ستانیم از ابر،
از چنار، از پشه، از تابستان.
روی پای تر باران به بلندی محبت برویم.
در به روی بشر و نور و گیاه و حشره باز كنیم.

كار ما شاید این است
كه میان گل نیلوفر و قرن
پی آواز حقیقت بدویم.

كاشان، قریه چنار، تابستان 1343



نوشته شده توسط سید داوود حسینی در  پنجشنبه 8 دی 1384 و ساعت 01:12 ق.ظ
ویرایش شده در پنجشنبه 8 دی 1384 و ساعت 01:12 ق.ظ

() نظر
       




[تمام دل , ]



به نام خدا

داستان های از بزرگترین در علم ...امام صادق (ع)


خاطره ای از امام صادق (علیه السلام)
امام درخاطره ای از زمان تبعید امام موسی کاظم(علیه السلام) به شام بدستور هشام می فرمایند :
یك روز همراه پدرم از خانه هشام بیرون آمدیم. به میدان شهر رسیدیم و دیدیم جمعیت بسیارى گردآمده اند. پدرم پرسید: اینها كیستند؟
گفتند: كشیش هاى مسیحى هستند كه هرسال درچنین روزى اینجا اجتماع مى كنند وبا هم به زیارت راهب بزرگ كه معبد اوبالاىاین كوه قرار دارد، مى روند و سوالات خود را مى پرسند.
پدرم سرخود را با پارچه اى پوشاند تا كسى او را نشناسد و نزد آن ها رفت. راهب چنان پیر بود كه ابروان سفیدش به روى چشمانش افتاده بود . با حریرى زرد ابروان خود را به پیشانى بست و چشمانش را مانند مار افعى به حركت در آورد.
هشام جاسوسى فرستاده بود تا جریان ملاقات پدرم با راهب را گزارش كند. راهب به حاضران نگاه كرد و پدرم را دید و این گفتگو بین آن دو روى داد :
راهب : تو از ما هستى یا از امت مرحومه (اسلام) ؟!

امام باقر(علیه السلام) : از امت مرحومه (مورد رحمت خدا).
راهب: از علماى اسلام هستى یا از بى سوادهاى آنان؟!
امام: از بى سوادهاى آن ها نیستم.
راهب: آیا من سوال كنم یا تو؟
امام: تو.
راهب رو به مسیحیان كرد و گفت: عجب است كه مردى از امت محمد (صلّی الله علیه وآله) این جرأت را دارد كه به من مى گوید: تو بپرس.
راهب 5 سوال كرد و امام یك به یك پاسخ داد.
1 ـ به من بگو آن ساعتى كه نه از شب است, نه از روز چه ساعتى است؟
2 ـ اگر نه از روز و نه شب است پس چیست؟
امام (علیه السلام) : بین طلوع فجر و طلوع خورشید (بین اول وقت نماز صبح و اول طلوع خورشید) است. وآن ازساعت هاى بهشت است كه بیماران در آن شفا مى یابند. دردها آرام مى گیرند و...
3 ـ این كه مى گویند: اهل بهشت مى خورند و مىآشامند ولى مدفوع وادرار ندارند, آیا نظیرى در دنیا دارد؟
امام: مانند طفل در رحم مادرش.
4 ـ مى گویند در بهشت ازمیوه ها و غذاها مى خورند ولى چیزى كم نمى شود, نظیرى در دنیا دارد؟
امام: مانند چراغ است كه اگر هزاران چراغ از شعله آن روشن كنند از نور او چیزى كم نمى شود.
5 ـ به من بگوآن دوبرادرچه كسى بودند كه دریك ساعت دوقلواز مادر متولد شدند ودریك لحظه مردن د, یكى پنجاه سال ودیگرى 150 سال عمر كرد.
امام: عزیز و عزیر بودند كه در یك ساعت به دنیا آمدند و سى سال باهم بودند. خداوند جان عزیررا گرفت و او صد سال جزو مردگان بود, بعد او را زنده كرد و بیست سال دیگر با برادرش زندگى كرد.
پس هردو دریك ساعت مردند.
در این هنگام راهب از جاى برخاست و گفت : شخصى داناتر ازمن را آورده اید تا مرا رسوا كنید. به خدا تا این مرد درشام هست , با شما سخن نخواهم گفت. هرچه مى خواهید از او بپرسید.
مى گویند: وقتى شب شد آن راهب نزد امام آمد و مسلمان شد.

امام صادق علیه السلام و دانش پزشکی

روزى امام صادق(علیه السلام) به مجلس منصور دوانیقى وارد شد. طبیب هندى كنار خلیفه نشسته بود.
او كتابهایى كه در موضوع (علم طب) نگاشته شده بود را براى خلیفه مى خواند تا ضمن سرگرم ساختن او بر معلومات خلیفه بیفزاید.
امام صادق (علیه السلام) درگوشه ى مجلس نشست.
بارانى ازهیبت و ابهت از چهره حضرت مى بارید. مدتى گذشت.
هنگامى كه طبیب از خواندن كتابها فارغ شد, نگاه اش به امام صادق(علیه السلام) دوخته شد. لحظاتى مشغول تماشاى سیماى حضرت شد.
ابهت و صلابت امام تنش را لرزاند. نگاه اش را به سوى خلیفه برگرداند و با این سوال سكوت را شكست:
ـ این مرد كیست؟
ـ او عالم آل محمد(صلّی الله علیه وآله) است.
ـ آیا میل دارد از اندوخته هاى علمى من بهره مند گردد؟
نگاه خلیفه روى امام قرار گرفت. قبل از این كه چیزى بگوید، امام لب به سخن گشود:
ـ نه!
طبیب كه از پاسخ امام شگفتش زده بود، پرسید:
ـ چرا؟
ـ چون بهتر از آنچه تو دارى، در اختیار دارم.
ـ چه چیز در اختیار دارى؟
ـ گرمى را با سردى معالجه مى كنم و سردى را با گرمى, رطوبت را با خشكى درمان مى كنم و خشكى را با رطوبت و آنچه را كه پیامبر اسلام (صلّی الله علیه وآله) فرموده به كار مى بندم و نتیجه كار را به خداوند وا مى گذارم.
سپس به سخن جدش رسول الله(صلّی الله علیه وآله) اشاره كرده، افزود: (معده خانه هربیمارى وپرهیز، سرهردرمان است.)
طبیب هندى براى این كه سخنان امام را سبك جلوه دهد، پرسید:
مگر طب غیر از این ها است كه گفتى؟!
امام فرمود: گمان مى كنى من ـ مثل تو ـ این ها را از كتابهاى طبى آموخته ام؟!
ـ حتما, غیر از این، راهى براى فراگیرى علم طب وجود ندارد.
ـ نه، به خدا سوگند، جز از خداوند، ازدیگرى نیاموخته ام. اكنون بگوكدام یك ازمن وتودرعلم طب داناتریم؟
ـ كار من طبابت است و حتما در طب از شما عالم ترم.
ـ پس لطفا به سوالهایم پاسخ گویید.
ـ بپرسید.
ـ چرا سر آدمى یك پارچه نیست و از قطعات مختلف به وجود آمده است؟
ـ نمى دانم.
ـ چرا پیشانى مانند سر انسان از مو پوشیده نیست؟
ـ نمى دانم.
ـ چرا بر روى پیشانى خطوط مختلفى نقش بسته است؟
ـ نمى دانم.
ـ چرا ابروها در بالاى دیدگان انسان قرار گرفته است؟
ـ نمى دانم.
ـ چرا چشمهاى انسان به شكل لوزى ساخته شده است؟
ـ نمى دانم.
ـ چرا بینى میان دو چشم قرار گرفته است؟
ـ نمى دانم.
ـ چرا سوراخهاى بینى در زیر آن خلق شده است؟
ـ نمى دانم.
ـ چرا لب فوقانى و سبیل در قسمت بالاى دهان آفریده شده است؟
ـ نمى دانم.
ـ چرا دندانهاى جلوى, تیز و دندانهاى آسیاب , پهن و دندانهاى انیاب ( نیش ) , دراز آفریده شده است؟
ـ نمى دانم.
ـ چرا كف دست و پا, مو ندارد؟
ـ نمى دانم.
ـ چرا مرد ریش دارد ولى زن فاقد ریش است؟
ـ نمى دانم.
ـ چرا ناخن و موهاى سر انسان روح ندارند؟
ـ نمى دانم.
ـ چرا قلب, صنوبرى شكل آفریده شده است؟
ـ نمى دانم.
ـ چرا ریه در دو قسمت آفریده شده و در جاى خود متحرك است؟
ـ نمى دانم.
ـ چرا كلیه ها مانند لوبیا خلق شده اند؟
ـ نمى دانم.
ـ چرا كاسه زانوها رو به جلو قرار دارد؟
ـ نمى دانم.
ـ چرا میان كف پا, گود است و با زمین تماس ندارد؟
ـ نمى دانم.
ـ اى طبیب هندى! ولى من به فضل خداوند، به حكمت و پاسخ این سوالها آگاه ام.
طبیب كه چاره اى جز تسلیم شدن نداشت، گفت: پاسخها را بگویید تا بهره مند گردم.
آن گاه امام(علیه السلام) به ترتیب به یكایك سوالهاى مطرح شده، چنین پاسخ گفتند:
ـ به این جهت سر از قطعات مختلف تشكیل شده و شكافهایى برایش قرار داده شده است تا صداع (سردرد) آن را نیازارد.
ـ خداوند مو را بالاى سر رویانده تا به وسیله آن روغن لازم به مغز برسد وبخار مغز از طریق موها خارج شود. همین طور، پوششى
براى سرما و گرما باشد. ولى در پیشانى مو نیافریده تا چشم ها مزاحمى نداشته باشند و بتوانند به راحتى نور بگیرند.
ـ ابروها را بالاى چشم قرار داد تا به اندازه كافى به چشم ها نور برسد و نیز از رسیدن نور زیاد جلوگیرى كند. چون زیادى نور, چشم را آزار داده و زمینه معیوب شدن آن را فراهم مى سازد.
ـ چشمها به شكل لوزى آفریده شده تا داروهایى كه با سرمه استعمال مى شود، به آسانى وارد چشم شده، چرك مرض به آسانى ازآن به وسیله اشك خارج شود.
ـ به این جهت بینى را میان دو چشم قرار داده است كه بینى نور را به دو قسمت مساوى تقسیم مى كندتا نوربه طوراعتدال به چشم ها برسد.
ـ سوراخهاى بینى را در پایین آن آفریده تا چرك هاى انباشته شده درمغزازاین سوراخها بیرون شده وبوهاى معطركه به وسیله هوا متصاعد مى گردد, از آن, بالا رود.
ـ لب و سبیل را به این جهت روى دهان قرار داده است تا ازورود كثافات دماغ به داخل دهان جلوگیرى كند. و نیز مانع آلوده شدن خوراكى ها گردد.
ـ دندانهاى جلو را تیزتر آفریده تا غذا را قطعه قطعه سازند. دندانهاى آسیاب را پهن خلق كرده تا غذا به وسیله آنها كوبیده و نرم گردند. دندانهاى انیاب را درازتر آفریده تا میان دندانهاى آسیاب ودندانهاى پیشین، چون ستونى استوار باشند.
ـ كف دست و پاها مو ندارند تا بتوانیم اشیإ را به وسیله آن ها لمس نموده ، از قوه لامسه به اندازه كافى استفاده نماییم.
ـ براى مرد ریش قرار داده تا به پوشاندن صورت محتاج نباشد و نیز از زن بازشناخته گردد.
ـ به مو و ناخن هاى تن انسان روح نداده تا چیدن و بریدن آن ها دردآور و ناراحت كننده نباشد.
ـ قلب, صنوبرى شكل آفریده شده است تا هنگام آویختگى، نوك باریكش وارد ریه شده وازنسیم آن خنك گردد ونیزمغز سر از حرارت آن آسیب نبیند.
ـ ریه را در دوقسمت آفریده تا قلب میان فشارهاى آن دو ( هنگام باز و بسته شدن ) داخل شده و هوا بگیرد.
ـ كلیه ها مانند لوبیا ساخته شده اند، براى این كه( منى) از كلیه ها قطره قطره به سمت مثانه مى چكد. اگر كلیه ها كروى ویابه شكل چهار گوش بودند، قطرات منى كه همواره درحال انبساط وانقباضند، به یكدیگر برخورد كرده و در نتیجه هنگام خروج، موجب التذاذ نمى شود.
ـ این كه كاسه زانوها به سمت جلو قرار گرفته، به این جهت است كه انسان رو به جلوحركت مى كند. سنگینى بدن انسان رو به جلواست. وقتى زانوها به عقب خم شوند، تعادل انسان حفظ شده ، راه رفتن و حركات انسان ناموزون و لرزان نمى شود.
ـ این كه كف پاها را گود و قوسى مانند، خلق كرده به این جهت است كه تمام كف پاها با زمین تماس پیدا نكند. زیرااگر تمام كف پاها به زمین تماس پیدا كند، پا، چشم و اعصاب صدمه مى بینند.
طبیب كه تاكنون سكوت كرده و به سخنان امام گوش مى داد، با عجب پرسید:
ـ این ها را از كجا مى دانى؟!
ـ از پدرانم فراگرفته ام؛ پدرانم ازرسول خد(صلّی الله علیه وآله) آموخته اند؛ رسول خد(صلّی الله علیه وآله) ازجبرئیل و جبرئیل از خداوند متعال فرا گرفته است.
طبیب هندى كه چنین شخصیت علمى را در عمرش ندیده بود، به فكر فرو رفت. آنگاه در حالى كه محو تماشاى سیماى امام بود، چنین لب به سخن گشود:
ـ تصدیق مى كنم و شهادت مى دهم كه جز خداى یگانه ، خدایى نیست و محمد (صلّی الله علیه وآله) فرستاده اوست. به خدا سوگند، تاكنون كسى را در طب، عالم تر از تو ندیده ام.

امام صادق (ع) فرمودند: به راستی ، دوست داشتن ما اهل بیت گناهان بندگان را فرو ریزد همانگونه كه باد شدید برگ از درخت فرو ریزد.

امام صادق (ع) فرمودند: به راستی ، خدای گرامی و بزرگ بر مرد ، به سبب بسیار دوست داشتن فرزندش رحم آورد.

امام صادق (ع) فرمودند: نگریستن به زنان تیری از تیرهای زهر اگین ابلیس است و چه بسا كه یك نگاه افسوسی درازناك در پی داشته باشد.

 

 

 

 



نوشته شده توسط سید داوود حسینی در  چهارشنبه 7 دی 1384 و ساعت 12:12 ب.ظ
ویرایش شده در چهارشنبه 7 دی 1384 و ساعت 01:12 ق.ظ

() نظر
       




[تمام دل , ]



سلام به همگی امید وارم حال همتون خوب باشه و غمی به دل نداشته باشید هر چند همچین دل پیدا نمیشه و حال من و تمام دوستانم و کسایی که برای میهن بلاگ زحمت میکشند میکوشید تا شما رو ار غمهاتون دور کنیم و من هم العان دوتا داستان قشنگ و زیبا از ادبیات قدیم و ایران باستان براتون مینویسم تا از غمها دور بشید و شاد و سرگرم امیدوارم خوشتون بیاد نظر یادتون نره

باغ مرا چه حاجت سرو و صنوبر است

شمشادِ خانه پرور ما از كه كمتر است

  • پرنده طلایی

روزی, روزگاری پیرمرد و پیرزن فقیری در آسیاب خرابه ای زندگی می كردند.

سال های سال بود كه پیرمرد پرنده می گرفت می برد بازار می فروخت و از این راه زندگی فقیرانه اش را می گذراند

روزی از روزها, وقتی رفت دامش را جمع كند, دید پرنده طلایی قشنگی افتاده تو دام. پرنده را گرفت و خواست آن را بگذارد توی توبره اش كه یك دفعه قفل زبان پرنده واشد و گفت : ای مرد! من چندتا جوجه دارم و الان منتظرند براشان غذا ببرم. بیا من را آزاد كن. در عوض هر چه بخواهی به تو می دهم

پیرمرد گفت : ای پرنده طلایی! من آرزو دارم از زندگی در این آسیاب خرابه خلاص شوم و با زنم در خانه خوبی زندگی كنم

پرنده طلایی گفت: آزادم كن تا تو را به آرزویت برسانم.

پیرمرد پرنده طلایی را آزاد كرد.

پرنده طلایی پیرمرد و پیرزن را برد به خانه قشنگی كه در كنار جنگلی قرار داشت و همه جور وسایل آسایش و خورد و خوراك در آن مهیا بود.

پرنده طلایی گفت :این خانه و هر چه در آن است مال شما. با هم به خوبی و خوشی زندگی كنید.

بعد یكی از پرهاش را داد به آن ها. گفت :هر وقت با من كاری داشتید, این پر را آتش بزنید فوراً حاضر می شوم.» و خداحافظی كرد و پر زد و رفت.

پیرزن و پیرمرد خیلی خوشحال شدند كه بخت با آن ها یاری كرد و زندگیشان از این رو به آن رو شد. دیگر هیچ غم و غصه ای نداشتند. صبح به صبح از خواب بیدار می شدند. با هم گشتی می زدند. بعد می آمدند می نشستند تو ایوان. سماور را آتش می كردند. صبحانه می خوردند و باز در میان سبزه و گل ها گشت می زدند و وقت می گذراندند تا ظهر بشود و شب برسد. نه با كسی كاری داشتند و نه كسی با آن ها كاری داشت.

دو سه سالی گذشت. یك روز پیرزن به پیرمرد گفت: تا كی باید تك و تن ها در گوشه این جنگل سوت و كور زندگی كنیم؟

پیرمرد گفت: زبانت را گاز بگیر و این حرف را نزن. مگر یادت رفته در آن آسیاب خرابه با چه مشقتی صبح را به شب می رساندیم و شب را به صبح و هر وقت برف و باران می آمد یك وجب زمین خشك پیدا نمی شد كه روی آن بنشینیم و مجبور بودیم با كاسه و كوزه از زیر پایمان آب جمع كنیم و بریزیم بیرون

پیرزن گفت: نخیر! این طور هم كه تو می گویی نیست. آدمی زاد قابل ترقی است و نباید قانع باشد. فوری پرنده طلایی را حاضر كن كه فكری به حال ما بكند والا در این بر بیابان و بین این همه جك و جانور دق می كنم.

پیرمرد وقتی دید گوش زنش به این حرف ها بدهكار نیست و هر چه به او می گوید فایده ای ندارد, رفت پر را آورد و آتش زد.

پرنده طلایی فی الفور حاضر شد و گفت :چه خبر شده؟

پیرمرد گفت :از این زن بپرس.

پیرزن گفت :ای پرنده طلایی, ما در اینجا خیلی ناراحتیم. مونس ما شده كلاغ و زاغچه و هیچ تنابنده ای دور و بر ما نیست كه با او خوش و بش كنیم. ما را ببر به شهر كه این آخر عمری مثل آدمی زاد زندگی كنیم. از این و آن چیز یاد بگیریم تا پس فردا كه مردیم و از ما سؤال و جواب كردند, پیش خدای خودمان رو سفید بشویم.

پرنده طلایی گفت :اشكالی ندارد. اینجا را همین طور بگذارید و دنبال من بیایید.

پرنده آن ها را به شهری برد و عمارت بزرگی در اختیارشان گذاشت كه از شیر مرغ گرفته تا جان آدمی زاد در آن وجود داشت.

پیرزن تا چشمش به چنین دم و دستگاهی افتاد ذوق زده شد و به پیرمرد گفت :دیدی هی می گفتم آدمی زاد نباید قانع باشد و تو همه اش مخالفت می كردی و نق می زدی. حالا اینجا برای خودت كیف كن.

پرنده طلایی گفت :كار دیگری با من ندارید؟

گفت :نه! برو به سلامت.

پرنده طلایی باز هم یكی از پرهاش را به آن ها داد, خداحافظی كرد و رفت.

پیرمرد و پیرزن زندگی تازه شان را شروع كردند. همه چیز براشان آماده بود. روزها در شهر گشت می زدند. شب ها به مهمانی می رفتند و خوش و خرم زندگی می كردند.

یكی دو سال بعد, پیرزن به شوهرش گفت :ای پیرمرد! حالا كه این پرنده طلایی در خدمت ما هست و هر چه بخواهیم برامان آماده می كند, چرا به این زندگی قانع باشیم؟

پیرمرد گفت :تو را به خدا دست از سرم وردار و این قدر ناشكری نكن كه آخرش بیچاره می شویم.

پیرزن گفت :دنیا ارزش این حرف ها را ندارد. یالا برو پر را بیار آتش بزن كه حوصله ام از دست این زندگی سر رفته.

خلاصه! زور پیرزن به شوهرش چربید. پیرمرد هم از روی ناچاری رفت پر را آورد و آتش زد.

پرنده طلایی حاضر شد و گفت :دیگر چه خبر شده؟  پیرمرد گفت :نمی دانم. از این پیرزن بپرس.  پیرزن گفت :ای پرنده طلایی ما از این وضع خیلی ناراحتیم.  پرنده پرسید «چه مشكلی دارید؟   پیرزن جواب داد «دلم می خواهد شوهرم را حاكم این شهر بكنی و من هم بشوم ملكه.  پرنده طلایی گفت :اینجا را همین طور بگذارید و دنبال من راه بیفتید.   پرنده از روی هوا و آن ها از روی زمین راه افتادند و رفتند تا رسیدند به قصری كه در آن وزیر و خزانه دار و كلفت و كنیز و جلاد دست به سینه آماده خدمت بودند.   پرنده گفت :از همین حالا شما صاحب اختیار این شهر هستید. اگر كاری با من ندارید دیگر برم.   گفت :برو به خیر و به سلامت.   پرنده طلایی باز هم یكی از پرهاش را به آن ها داد و